تبلیغات
ℑ ℜℵ♏ηα ʊϟωـرنـפּـشت تاریکۓღℑ ℜℵ♏ηα ʊϟღ - دعوای من و یوما

دعوای من و یوما

چهارشنبه 27 تیر 1397♦ 07:49 ق.ظ♦ ·٠•●♬kơυ øř Hıđe иαgα¢ħıκα ♬·٠•● ♦
یروز  داداش کدبانومان غذای مورد علاقمو درست کرد


من:هااااا!!!!!اخجووون وانگوول بیانکووو!!!

با چنگال غذارو ور داشتم بخورم ک دیدم چنگال یوما توی چنگال منه!دیدم پیروز مندانه نگام میکنه!

من:هوووی!این غذای منه هاااا

یوما:نخیر برا تو نیس واس منه!

من:الان بهت نشون میدم واس کیههه!!!

یوما صدف رو پرت کرد اونور و همین ک افتاد بهم نگا کردیم و همزمان چنگالامونو روی صدف گذاشتیم.همینجوری ک داشتیم برا غذا میجنگیدیم یهو روکی داد زد:بسههه!!ما ک داشتیم از ترس بر خود میلرزیدیم خودمونو زدیم ب اون راه!چون دوتامونم از تنبیه های روکی خبر داشتیم و اگه میدید ک داریم دعوا میکنیم ی تنبیهی برامون در نظر میگرفت ک ب گوه خوردن میفتادیم0_0

همین ک دیدم داره نگام میکنه سریع چنگال یومارو ور داشتم و جوری نشون دادم ک انگار داشتم با وانگول بیانکوم ور میرفتم.یوما هم خودشو زد ب اون راه و با ازوسا چرت و پرت میگفت---__---

روکی هم دید ک خبری نیس پیشبندشو باز کرد سر میز نشست و همه چی ب خوبی و خوشی تمام شد



   عکس های کو موکامی
   عکس های روکی موکامی   عکس های ازوسا موکامی   عکس های یوما موکامی   عکس های موکامی ها   عکس های عاشقان شیطانی
   
نمایش نظرات 1 تا 30