تبلیغات
ℑ ℜℵ♏ηα ʊϟωـرنـפּـشت تاریکۓღℑ ℜℵ♏ηα ʊϟღ - ஜ۩۞۩ஜ Evil brothers 1 ஜ۩۞۩ஜ

ஜ۩۞۩ஜ Evil brothers 1 ஜ۩۞۩ஜ

دوشنبه 27 شهریور 1396♦ 05:56 ق.ظ♦ ♧ ✦ ✧ ♔ ♕☠Sɧµµ SªΚªмªΚÎ☠♧ ✦ ✧ ♔ ♕ ♦
❤。 ◕‿◕。 ✎  Hi my broooo


امروز با رمان برادران شیطانی اومدم ^^



عکس های رمان هنوز آماده نیست ولی به زودی در صفحات جانبی قرار داده میشه ^_^

مطلب رو رمزدار نکردم چون یه سری از بچه ها پیام دادند که نمیتونن با
 این شرایط کنار بیان ، مشکلی نیست  

بعدش هم هی نپرسین چرا مطلب رمزدار نیست ، دلیلش رو بالا گفتم دیگه =/ 

توجه : ویرایش دوباره رمان ❂.❂


برییییییییید ادامه...
panda

 In the name of god

season 1


شب رو به تاریکی بود . سرم رو روی شیشه ی ماشین گذاشتم و به

 بیرون خیره شدم . چقدر شب غم انگیزی بود . احساس بی ارزش بودن

 می کردم ، نمیدونم چرا؟!! همین طور که با خودم فکر می کردم ناگهان

 سرم خورد به سقف ماشین ! خیلی دردم اومد و عصبانی شدم که

 صدای لیام دراومد : لیانا چیکار میکنی ؟ مواظب سرت باش ! چشم غره

 ای بهش رفتم و گفتم : جنابعالی باید حواست به رانندگیت باشه که به

 فنامون ندی داداچ . لیام نیشخندی زد و گفت : تو حالا حالاها به فنا

 نمیری خواهر گلم . اخمی کردم و رومو برگردوندم . دوباره از شیشه ی

 ماشین به بیرون خیره شدم . بعد از چند دقیقه چشمام احساس

 سنگینی کرد و نفهمیدم کی خوابم برد ....... چشمامو باز کردم ، وای

 چه روز طولانیه اه خسته شدم ! این و گفتم و به اطرافم نگاه کردم

 .....پس لیام کجاست ؟....نمیگه خواهر نازنینش این جا تنها میمونه.....

 خیلی عصبانی بودم و از استرس دستام یخ بسته بود . از ماشین پیاده

 شدم و به طرف درخت های جنگل که تو شب با چشم دیده نمیشدن

 رفتم .....چقدر همه جا سیاه و تاریک بود....ترسی که ناشی از استرس

 زیاد بود تو وجودم حس کردم......همین جوری که توی جنگل خوفناک

 دنبال لیام می گشتم یک دفعه صدایی اومد . سرم رو برگردوندم ولی

 کسی نبود . صدای ضربان قلبم سکوت جنگل رو شکست ، دستام

 میلرزیدن و مطمعن بودم رنگم الان مثل گچ سفید شده ! می خواستم

 برگردم که دستی جلوی دهنم قرار گرفت ، راه نفسم رو بست . کم کم

 احساس خفگی بهم دست داد ....هرچقدر تقلا کردم نتونستم راه

 نجاتی پیدا بکنم تا اینکه یک لحظه احساس آزادی و رهایی به من دست

 داد . نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو باز کردم . به اطرافم نگاه

 کردم . پس اون کسی که از پشت منو گرفته بود کجاست ؟ نکنه خواب

 دیدم ، نه بابا چه خوابی من که بیدارم ! سرم رو بالا بردم و به ماه نگاه

 کردم . ای کاش میشد من مثل همین ماه درخشان ، تنها نباشم . این و

 گفتم و راه افتادم . جنگل هر لحظه تاریک و ترسناک تر میشد !..... لیام

 نمی تونه گم شده باشه ، پس چرا یک دفعه غیبش زد ؟ یعنی کجا

 رفته؟... سایه ی درخت ها هر لحظه پررنگ تر میشد و دید چشم من

 کمتر ! همین طور که داشتم قدم میزدم ناگهان به یک قصری که از

 ظاهرش معلوم بود قدیمی بود برخوردم . نزدیک دروازه ی سیاه رنگش

 شدم و دستم رو به طرف قفل دروازه بردم . در رو باز کردم و وارد حیاط

 بزرگی شدم . ....وای...با این که قصر قدیمی به نظر میومد ولی حیاط

 زیبایی داشت . اطراف حیاط پر شده بود از گل های قرمز و سفید ! از

 کنار گل ها رد شدم و به در ورودی قصر رسیدم . به سمت در رفتم .

 تردیدی تو وجودم حس کردم ،.... یعنی برادرم اینجاست ؟...کسی داخل

 این قصر زندگی میکنه ؟.... تو همین فکرا بودم که در خود به خودی باز

 شد ! از ترس یه قدم به عقب برداشتم ، چشمام از تعجب گرد شده بود

 ....چرا در خود به خود باز شد؟!!....با لزری که بدنم گرفته بود وارد شدم

 و گفتم : کسی اینجا نیست ؟....لیااااام....صدایی نشنیدم و این دفعه

 بلندتر داد زدم : لیااااااااااام....کجایی پسر....تروخدا بس کن ، الان وقت

 شوخی نیست....بیا برگردیم دیر شده.... اینقدر داد زدم که صدام گرفت

 ولی فایده ای نداشت ، انگار هیچ کسی اینجا نیست . گلوم از انباشته

 شدن بغض می لرزید و دستام عرق کرده بود ....نمی دونستم چیکار

 کنم؟....رفتم جلوتر....حدود 10 تا اتاق داشت.....احساس دردی توی

 قلبم حس کردم....نای راه رفتن رو ازم گرفت....دستم رو به سینم

 فشردم....نزدیک بود بیفتم که به یکی از دیوار های بیرون اتاق تکیه دادم

 ، چشمام سیاهی رفت و ........

panda

ادامه رمان پست بعدی...محصل


راستی یک رمان دیگه به اسم آرتمیس که نویسندش خودمم ، قراره همراه با این رمان بزارممحصل


نظرتون درباره این رمان چیه؟محصل


نظرات بالای 700 تا باشه ادامشو میزارممحصل


فعلاااااا بایی داداچا  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com




   داستان برادران شیطانی
   نویسنده شوسان   Evil brothers   novel   story   diabolikloversmoreblood   داستان های خون اشامی
   
نمایش نظرات 1 تا 30